?  

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 مرداد 1389

امروز تولد آوریلم بود. اس ام اس زدم تبریک گفتم.خیلی از روی بی میلی جوابمو  داد  

اینم از این

پنجشنبه 21 مرداد 1389

خوب دیگه کم کمک داشت فراموشم میشد مخمل صدات هق هق گریه هات بارون خنده هات  وقتی رفتی جا گزاشتی دلتو با آرزوهام تنها گزاشتی دلتو  بی خبر به کجا؟کجا جا گزاشتی دلتو؟حالا که عاشقت شده دل چرا تنها گزاشتی دلتو؟
دوشنبه 18 مرداد 1389

نه دیگه خبری از لیلای بی مجنونه و نه خبری از این دل بی درمون من.

یکشنبه 2 اسفند 1388

نکند عشق در برابر عقل دست از پای درازتر باشد

شنبه 1 اسفند 1388

برگشتم 

مثل زمانی که بودم 

مثل زمانی که رفتم. 

چهارشنبه 8 مهر 1388

زیبا،ساکت،آروم،متین

تمومشونو با هم یک جا داشت.

شنبه 2 خرداد 1388

خیلی خاک گرفته اینجا باید بزودی تمیزش کنم.گذشته پاک میشه

شنبه 2 خرداد 1388

ما سگ گریزان سگ پرست زندگی میکنیم مثل سگ

دوشنبه 14 اردیبهشت 1388

همه آرزویم این است....................

پنجشنبه 20 فروردین 1388

گرافیک سوخت فعلا تو خماری هستم

سه شنبه 18 فروردین 1388
آرزوی یک کودک سرطانی در یک نقاشی




و ای کاش همه بچه های دنیا سالم بودند.

و ای کاش همه از اول مو نداشتند تا هنگام مریضی بی مو نشوند


دوشنبه 17 فروردین 1388

من اومدم. نه نه نه تو رو خدا بلند نشین دارم میرم.

بای

یکشنبه 16 فروردین 1388

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی

یکشنبه 16 فروردین 1388
به معشوقم بهترین عشق را هدیه میکنم

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم

می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من

می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان

مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را

تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای

مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو

خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی

انتهای او غرق کنی

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این

احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور

کرده ام

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در

زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی

می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که

سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش

سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد

حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم

رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی

کنم

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی

بس عظیم برای دل خسته من است.صدایش نوید امنیتی بزرگ است.امنیت وآرامشی که می

توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با

همه وجود به من داده است.اما

خداوندا آیا من  قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد

هستم.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا می کشاند تا به سوی

عشق او ﭘرواز کنم و من با کمال میل به سوی او پرواز می کنم.  من

 از خداوند خواستم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

زمانی آرزو کردم و از خدای خود  خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.و خداآن را که

برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورد

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو

دارم که به من این قدرت را بدهی که به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم

یکشنبه 16 فروردین 1388
یه داستان بسیار زیبا و غم انگیز از امتحان عشق - حتما بخونید


قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

ادامه مطلب ...
یکشنبه 16 فروردین 1388

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاوراما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با تکان سر جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین

شنبه 15 فروردین 1388

میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ، ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره



پنجشنبه 13 فروردین 1388

خوب یادم هست که از بهشت که آمدم تنم پر از نور بود و پر وبالم از نسیم.

بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود کدر بود.سخت بود . دامنم به سختی اش گزفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد و آب از من عبور نمی کند. روح من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود .. . می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد

یا لطیف ! کاشکی دوباره مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا میچکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی

یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش

چهارشنبه 12 فروردین 1388

حرفم نمیاد!!!!!! 

به قول نامجو:

پس از تو نمونم برای خدا .تو مرگ دلم رو ببین و برو.چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستیم را بچینو برو .که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته، همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته


آورییییییییییییییییییییییییییییلم میخوام

دوشنبه 10 فروردین 1388

کلی نوشتم اما پاکشون کردم.

این آهنگ و خیلی دوست دارم

یار مرا قال مرا عشق جگر خوار مرا. یار تویی قال تویی خاجه نگه دار مرا یار مرا قال مرا

نور تویی روح تویی فاتح مفتوح تویی سینه ی مشروح تویی  بر در اسرار مرا  یار مرا قال مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تونی  مرغ کهیتور تویی خسته به منقار مرا یار مرا

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
وقتی که میخواستمت می ترسیدم نگات کنم- وقتی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم- وقتی باهات حرف زدم ترسیدم نوازشت کنم- وقتی نوازشت کردم ترسیدم عاشقت بشم- حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم ....>
Love Cursors

Avril Lavigne - Two Rivers
Found at bee mp3 search engine