?  

کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 2 خرداد 1388

خیلی خاک گرفته اینجا باید بزودی تمیزش کنم.گذشته پاک میشه

شنبه 2 خرداد 1388

ما سگ گریزان سگ پرست زندگی میکنیم مثل سگ

دوشنبه 14 اردیبهشت 1388

همه آرزویم این است....................

پنجشنبه 20 فروردین 1388

گرافیک سوخت فعلا تو خماری هستم

سه شنبه 18 فروردین 1388
آرزوی یک کودک سرطانی در یک نقاشی




و ای کاش همه بچه های دنیا سالم بودند.

و ای کاش همه از اول مو نداشتند تا هنگام مریضی بی مو نشوند


دوشنبه 17 فروردین 1388

من اومدم. نه نه نه تو رو خدا بلند نشین دارم میرم.

بای

یکشنبه 16 فروردین 1388

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی

یکشنبه 16 فروردین 1388
به معشوقم بهترین عشق را هدیه میکنم

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم

می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من

می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان

مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را

تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای

مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو

خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی

انتهای او غرق کنی

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این

احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور

کرده ام

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در

زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی

می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که

سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش

سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد

حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم

رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی

کنم

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی

بس عظیم برای دل خسته من است.صدایش نوید امنیتی بزرگ است.امنیت وآرامشی که می

توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با

همه وجود به من داده است.اما

خداوندا آیا من  قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد

هستم.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا می کشاند تا به سوی

عشق او ﭘرواز کنم و من با کمال میل به سوی او پرواز می کنم.  من

 از خداوند خواستم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

زمانی آرزو کردم و از خدای خود  خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.و خداآن را که

برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورد

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو

دارم که به من این قدرت را بدهی که به معشوقم بهترین عشق را هدیه کنم

یکشنبه 16 فروردین 1388
یه داستان بسیار زیبا و غم انگیز از امتحان عشق - حتما بخونید


قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

ادامه مطلب ...
یکشنبه 16 فروردین 1388

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاوراما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با تکان سر جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین

شنبه 15 فروردین 1388

میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ، ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره



پنجشنبه 13 فروردین 1388

خوب یادم هست که از بهشت که آمدم تنم پر از نور بود و پر وبالم از نسیم.

بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود کدر بود.سخت بود . دامنم به سختی اش گزفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد و آب از من عبور نمی کند. روح من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود .. . می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد

یا لطیف ! کاشکی دوباره مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا میچکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی

یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش

چهارشنبه 12 فروردین 1388

حرفم نمیاد!!!!!! 

به قول نامجو:

پس از تو نمونم برای خدا .تو مرگ دلم رو ببین و برو.چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستیم را بچینو برو .که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته، همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته


آورییییییییییییییییییییییییییییلم میخوام

دوشنبه 10 فروردین 1388

کلی نوشتم اما پاکشون کردم.

این آهنگ و خیلی دوست دارم

یار مرا قال مرا عشق جگر خوار مرا. یار تویی قال تویی خاجه نگه دار مرا یار مرا قال مرا

نور تویی روح تویی فاتح مفتوح تویی سینه ی مشروح تویی  بر در اسرار مرا  یار مرا قال مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تونی  مرغ کهیتور تویی خسته به منقار مرا یار مرا

دوشنبه 10 فروردین 1388

آزمایشات گوناگون نشان داده که میزان هورمون تستوسترون در مردان عاشق پایین تر از مواقعی است که فرد عاشق نمی باشد و میزان این هورمون در زنان موقعی که عاشق می شوند بالا می رود و این یکی از فعالیت های مغز است که بتواند دو جنس زن و مرد را به حالت متعادل نزدیک کند.زیرا زیاد شدن این هورمون در بدن حالت تهاجم ومیل جنسی را تشدید می کند.

 هوش بالنده واحساسات و عواطف در انسان باعث می شودکه عشق و تمایلات در انسان در حد میل جنسی باقی نماند و انسان به کمک عوامل مختلفی که در طول عمر خود یاد گرفته به این امیال، عشق و غریزه های خودجهت دهد(اخلاق).هنگامی که تمایلات جنسی در انسان رنگ عشق و احساسات به خود گرفت هورمون های متعدد دیگری به دستور مغز در بدن ترشح می شود تا بدن را با شرایط پیش رو وفق دهد.از جمله این هورمون ها ، هورمون  «اکسی توسین»،«دوپامین»، «نورو اپی نفرین» و «کورتیزول» است.

هنگامی که یک عشق وارد مرحله احساسی و بحرانی خود می شود. هورمون دوپامین و نوراپی نفرین  هورمونهایی هستند که در مواجهه با ناشناخته ها در بدن ترشح می شوند. در مراحل اولیه عشق های آتشین و رمانتیک میزان این دو هورمون تا حدی بالا می رود که نیاز به خورد و خوراک را از دست می دهیم. «دکتر فیشر» محقق انسان شناس دانشگاه راتگرز این مرحله را دقیقا همچون اعتیاد می داند،چرا که ترشح همین هورمون ها در بدن،مانند موقعی که فرد مواد مخدر مصرف می کند،نوعی احساس لذت و آرامش موقت به فرد دست می دهد که به محض پایین آمدن این هورمون ها در بدن،  عاشق،تمایل دارد دوباره به معشوق خود بیندیشد تا هیجان بوجود آمده موجب ترشح دوباره این هورمون ها شود.و ترشح این هورمون ها حالت او را تغییر دهد.

عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی شبیه به بیماری «وسواس اجباری» است، که از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. در بیماری وسواس اجباری، یک ناقل خاص در سلول‌های پلاکت خون بیمار افزایش پیدا می‌کند. پژوهشگری به نام «مارازیتی»، افراد عاشق را به این طریق آزمایش کرده و به این نتیجه رسیده که آنها هم درست همین حالت را دارند. پس عشق یک حالت وسواس اجباری ایجاد می‌کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادت‌های خاصی می‌شود که نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود، مثل تماس گرفتن پی در پی (( اس ام اس بازی)) با معشوق و فکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می‌کند.

 

در این مرحله عشق آتشین شکل می گیرد و فرد عاشق تنها به معشوق خود فکر می کند،به حدی که دچار کم اشتهایی و کم خوابی می شود.ترشح هورمون «آدرنالین» در این مرحله موجب ضربان قلب و عرق کردن کف دستان می شود.کاهش  هورمون «سرتونین» در این مرحله فرد را به جنون موقتی گرفتار می کند. در این مرحله افراد کم طاقت قصد خودکشی هم می کنند اما همه این بحران ها در دوره ای کوتاه اتفاق می افتد و هورمون های دیگر به بدن کمک می کنند تا کم کم شخص به حالت عادی خود بازگردد. همچنانکه وقتی فردی عزیزترین کس خود را از دست می دهد،پاره ای از هورمون ها در بدن او ترشح می کنند و حالت آرامش به فرد مصیبت زده می دهند.حتی آنان که در عشق خود ناکام می مانند هورمون های مختلف به آنها کمک می کند تا پس از مدتی از بار فشار روانی خود بکاهند، و به زندگی عادی خود بازگردند،اما در نهایت تنها خاطره وجود چنین عشقی بی سرانجام آنان را رنج می دهد.
دوشنبه 10 فروردین 1388

آوریلم از مسافرت برگشته



اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو انسان نیستی


ادامه مطلب ...
جمعه 7 فروردین 1388

به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم... من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

پنجشنبه 6 فروردین 1388

لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،دلت توی حلقه های موی من است.
نمیخواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی موّاج لیلی را نمیخواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای ِعسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزارسال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دست هایم پل است. پلی که مرا به و می رساند. بیا و از این پل گذز کن.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود

پنجشنبه 6 فروردین 1388

به قول محسن نامجو:

ای ساروان ای کاروان لیلای من کجا میبری،با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری؛ای ساروان کجا میروی لیلای من چرا میبری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا، ای ساروان کجا میروی لیلای من چرا میبری


تمامیه دینم به دنیای خالی شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها   به دلها بماند بسان دل ما که لیلیو  مجنون فسانه شوند حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمیخوانی از این غم چه حالم نمیدانی.پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببینو برو.تو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستیم را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته.همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته.

ای ساروان ای کاروان لیلای من کجا میبری،با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری؛ای ساروان کجا میروی لیلای من چرا میبری
پنجشنبه 6 فروردین 1388

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد.

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم .. بگندی

وقتی که میخواستمت می ترسیدم نگات کنم- وقتی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم- وقتی باهات حرف زدم ترسیدم نوازشت کنم- وقتی نوازشت کردم ترسیدم عاشقت بشم- حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم ....>
Love Cursors

Avril Lavigne - Two Rivers
Found at bee mp3 search engine